تبليغاتX
comedienne

comedienne

حرارت لازم نیست ، گاهی از سردی یک نگاه میتوان آتش گرفت . . .

اثری از آن دخترک کبریت فروش نیست...

دخترک برگشت ، چه بزرگ شده بود...

پرسیدم : پس کبریتهایت کو؟

پوزخندی زد..

گونه اش آتش بود...

گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !

دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ...

گفت : کبریت هایم را نخریدند...سالهاست تن میفروشم ... میخری؟

[ 91/02/21 ] [ 12:27 ] [ modes ] [ ]


نگو مجنون زن بود یا مرد...

وقتی عاشقانه کسی رو به دست میاری و عاشقانه هم از دست میدیش...

میفهمی ک نباید داستان لیلی و مجنون رو مسخره میکردی و ...

پس نگو مجنون زن بود یا مرد...

فقط و فقط عاشق بود و بس...

[ 91/02/06 ] [ 12:43 ] [ modes ] [ ]


توی دروازه!

اینسری یکم طنز...

دارکوب خوش قول داستان ما،به بهترین دوستش قول داده بود که دیگه

منقارشو به تنه ی چوبیش نکوبه تا که طناب دارش بافته نشه...اما همین

بهترین دوست،طناب دار خلبانی رو بهم گره زد که عاشق ذرت بود!

دارکوب،بعد از دیدن این صحنه ی +۱۸،به طرز فجیعی وحشت زده

و سکته کوب شد!

خرمالوی از همه جا بیخبر،با دیدن همین صحنه که در شبکه ۳ پخش

میشد،توسط نوید کوچولو،پرت شد به طرف حوض حیاط و در نتیجه حوض

 خونی شد و نوید کوچولو داد زد :" توی دروازه! "


برچسب‌ها: توی دروازه
[ 91/01/14 ] [ 14:3 ] [ modes ] [ ]


فاتحه ام را بخوانید...

انگشتم درمانده...لای در مانده!

نای زجه زدن ندارد...زجه من صدایی ندارد!

بی صدا شلیک میکنم...صدا خفه کن،گلوی انگشتم را فشار میدهد!

من ژ-3 را دوست ندارم...تانک کوچکم،خیابانها را له میکند!

انگشتم،کبود کبود،بر زمین می افتد...له میشود!

من بی صبرانه،منتظره مراسم شصتم هستم!

بی صدا زجه میزنم...

درمانده،گردنم لای در ماند!

این بار،فاتحه ام خوانده است...


برچسب‌ها: فاتحه ام را بخوانید
[ 91/01/14 ] [ 13:10 ] [ modes ] [ ]


بیدار و دلتنگم . . .

ببین غمگینم،

ببین دلتنگ دیدارم،

ببین خوابم نمی آید و بیدارم.

نگفتم تا کنون،اما کنون بشنو:

تو را بیش از همه کس دوست میدارم!

[ 90/12/04 ] [ 13:17 ] [ modes ] [ ]


سکــــــــــوت من ...

قلمم به لکنت افتاده است...

دیگر شور شعرم هم نجاتم نمی دهد!

اگر صدایم نکنی...

بی صدا فــــــریــاد می شوم!

و به جای سکوت...

خود می شکنم!


برچسب‌ها: سکوت من
[ 90/10/30 ] [ 12:51 ] [ modes ] [ ]


زندگی چیست...؟

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند . . .

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرم امید تو را ، بگیرد . . .

زندگی درک همین اکنون است . . . 

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که خواهد مرد . . .

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست . . .
[ 90/09/27 ] [ 16:35 ] [ modes ] [ ]


بودن یا نبودن...

بودن(مسئله این است؟)

با بودن...چی ها میشه کرد؟! اصلا بودن فایده داره؟!

بـــــــله/چرا ک نه!...مثلا با بودنت میشه تو دنیا...زندگی رو به کسی زهر مار کنی...

یا...میتونی کسی رو از زندگی کردن متنفر کنی...آسونه؟نه؟

نبودن(حالا هم مسئله این است؟)

با نبودن چی؟...میشه کاری کرد؟! یعنی اونم فایده داره؟!

بـــــله/والا داره!...مثلا وقتی نیستی...از همه ی دروغها و زهرماریها دوری...

یا...نفسهاتو میتونی راحت تر بکشی(به ۲ جداره بودن جمله توجه فرمایید!)...

کسی کاری به کارت نداره!...فقط...فقطمیری جهنم!!!اگه جایی به این نام هست...

پس زیادی بهمون خوش نمیگذره؟نه؟!

حالا من نفهمیدم...بودن یا نبودن...مسئله کدام است آقای هملت عزیز؟؟!!

آقای هملت...حالا اینا به کنار...چیزی یا حرفی بوده که گفتی!

شنیدی میگن "انسان/دنیایی از عجایب است!" ... البته ارسطو جان گفته!...

حالا شنیدی یا نه؟! ...

یه چی بگم؟؟...چون شنیدم میخوام بگماااا!...با اجازه!

این عجایب غلط کردن...........والا این همه عجایبه ک ما انسانها رو غول ساخته!

جان من...درست نمیگم؟!...اگه درست نمیگم و حق ندارم ک این حرفو بگم......

پس...پس بودن یا نبودن/مسئله ای نیست! (لطفا زیادی تو بحر جمله نروید...سپاس!)

 

[ 90/09/13 ] [ 21:18 ] [ modes ] [ ]


2زده عجیب و غریب!

رفتگر با اون روپوش خوش رنگش داشت رود سرزمین رنگین کمانو جارو میکرد!

اون با خریدن یک جفت دمپایی جدید برای خودش/اونقدر ذوق کرده بود

که حتی متوجه یه دزد که...قدش تقریبا مثل یه راسو...

صورتش عینهو اینکه دوغ روش ریخته شده بود/سفید...

با دماغی مدل خوکی...و رادیو به دست هم...نشد!

دزد که فهمید...رفتگر/هنوز متوجه اون نشده

و حتی از داشتن یک جفت دمپایی/اینقدر ذوق کرده...

گفت:"فقیری که قانع یک جفت دمپایی باشه...ثروتمندترینه!

پس این رادیو هم پیش کش!!!

[ 90/09/09 ] [ 18:22 ] [ modes ] [ ]


اندکی محبـــت...

سیم نگاهت را با نخ . . . به شاخه ی عمیق قلبم می بندی !

با چرخش چشمانت حصار نرده ای تازه رنگ شده ی دلم را ویران می کنی !

حالا این نوبت تو نیست که توپ عشقت را آویزان قلب بی دفاعم کنی ؟

می گویی :

 " یقین دارم که دوستم داری . . . شنفته ام که میخواهی دنیایم را بشناسی . . .

زمان . . . زمانی کوتاه داری . . . ! "

روی این حرف پر معنایت را با ماژیک زردم . . . روشن تر می کنم !

از تو می پرسم : " تو از پنجره ی عشق . . . چه ها می خواهی ؟ ؟

در جواب می گویی : " کمی محبت ! "

[ 90/09/03 ] [ 0:57 ] [ modes ] [ ]


(●̮̮̃•̃) ♥ (●̮̮̃•̃)

یک حبه قند در فنجان قهوه ی تلــــــــــــــــــــخ شیرین نمیشود . . .

دو حبه قند در فنجان قهوه ی تلــــــــــــــــــــخ شیرین نمیشود . . .

سه حبه ، چهار ، پنج . . .
.
.

اصلاً تو بگو یک دنیا حبه قند در این دنیای تلــــــــــــــــــــخ . . .

نه . . . اگر تو نباشی . . . فال این زندگی شیرین نمیشود . . .

[ 90/08/26 ] [ 23:11 ] [ modes ] [ ]


forgetten

لبخند که می زنم پیدایم می کنی...
باران می بارد، تو از کنارم می گذری...
فریاد نمی کشم که بازگردی...
می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد...
لبخند می زنم...
فراموش می کنم...

 

[ 90/08/24 ] [ 15:15 ] [ modes ] [ ]